منطقه حائل یا حبس ژئواکونومیک: جنگ با لبنان ابزار اسرائیل برای مهندسی بازار انرژی شرق مدیترانه

تاریخ : 1405/04/02
Kleinanlegerschutzgesetz, Crowdfunding, Finanzierungen
حقوق نفت و گاز حکمرانی جهانی
نمایش ساده

گزیده جستار: اگر این منطق تثبیت شود، «خط زرد» (Yellow Line) اسرائیل فقط یک خط نظامی روی نقشه نخواهد بود؛ به خطی تبدیل می‌شود که میان مالکیت حقوقی و امکان واقعی توسعه فاصله می‌اندازد؛ و این، شاید دقیق‌ترین معنای ژئواکونومیک بحران امروز لبنان باشد: جنگی که هدف نهایی‌اش فقط کنترل زمین نیست؛ بلکه کنترل این است که چه کسی حق دارد منابع خود را به قدرت اقتصادی تبدیل کند و چه کسی، با وجود حق، از امکان بهره‌برداری محروم می‌ماند.

اين نوشتار در تاريخ دوم تیرماه ۱۴۰۵ در هفته‌نامۀ آفتاب حقوقی متشر شد.

 

منطقه حائل یا حبس ژئواکونومیک:

جنگ با لبنان ابزار اسرائیل برای مهندسی بازار انرژی شرق مدیترانه

 

 

 

 

در خاورمیانه، همیشه جنگ فقط بر سر خاک نیست. گاهی آنچه در میدان نبرد تعیین می‌شود، نه صرفاً مرزهای امروز، بلکه حق دسترسی به منابع فردا است. به همین دلیل، اگر بخواهیم آنچه این روزها در جنوب لبنان می‌گذرد را درست بفهمیم، شاید بد نباشد پرسش را کمی عوض کنیم. مسئله فقط این نیست که آیا اسرائیل می‌خواهد بخشی از خاک لبنان را در قالب یک «منطقه حائل» (Buffer Zone) زیر کنترل نگه دارد یا نه. مسئله مهم‌تر این است که آیا این منطقه حائل قرار است به ابزاری برای فرسایش حاکمیت اقتصادی لبنان بر دریا، ساحل و منابع بالقوه انرژی‌اش تبدیل شود؟

در نگاه اول، روایت اسرائیل ساده به نظر می‌رسد: جنوب لبنان باید از حضور نیروهای مسلحی که تل‌آویو آن‌ها را تهدید امنیتی می‌داند خالی شود؛ یک نوار حائل ایجاد شود تا حملات مرزی دشوارتر شود و عمق دفاعی اسرائیل افزایش یابد؛ اما این روایت، دست‌کم در شرق مدیترانه، بیش‌ازحد ساده است. در منطقه‌ای که سال‌هاست میان امنیت، انرژی، مرز و سرمایه پیوندی فشرده شکل گرفته، هیچ «خط امنیتی» را نمی‌توان فقط در سطح امنیت فهمید؛ به‌ویژه وقتی این خط به دریا نزدیک می‌شود، بر بلوک‌های انرژی سایه می‌اندازد و درست در زمانی ترسیم می‌شود که لبنان، هرچند با تردید و تأخیر، هنوز به منابع فراساحلی خود به‌عنوان یکی از معدود روزنه‌های خروج از بحران نگاه می‌کند.

به همین دلیل، شاید پرسش درست‌تر این نباشد که «آیا اسرائیل آمده گاز لبنان را بدزدد؟» پرسش دقیق‌تر این است: آیا اسرائیل می‌کوشد با ابزار نظامی، حاکمیت اقتصادی لبنان بر دریا و افق بهره‌برداری از منابع بالقوه آن را فرسوده کند؟ اگر پاسخ را در این سطح ببینیم، آن‌وقت منطقه حائل دیگر صرفاً یک سازوکار امنیتی نیست؛ می‌تواند بخشی از پروژه‌ای بزرگ‌تر باشد: تبدیل قدرت نظامی به اهرم کنترل منابع، تبدیل خط آتش‌بس به خط بازتوزیع حقوق اقتصادی و تبدیل جنگ به ابزاری برای مهندسی بازار انرژی شرق مدیترانه.

تبدیل شرق مدیترانه به یک فضای ژئواکونومیک تمام‌عیار

شرق مدیترانه در دو دهه گذشته از یک پهنه صرفاً امنیتی به یک فضای ژئواکونومیک تمام‌عیار تبدیل‌شده است. کشف میادین گازی در آب‌های اسرائیل، مصر و قبرس، این منطقه را وارد معادله‌ای تازه کرد؛ معادله‌ای که در آن، خط مرز دریایی دیگر فقط یک خط روی نقشه نیست؛ بلکه مرز میان ثروت، سرمایه‌گذاری، صادرات انرژی و نفوذ سیاسی است. در چنین فضایی، هر کیلومتر آب، هر بلوک اکتشافی و هر توافق مرزی، بخشی از موازنه قدرت است.

لبنان با تأخیر وارد این بازی شد؛ آن‌هم در بدترین زمان ممکن. کشوری که سال‌هاست زیر فشار فروپاشی ارزی (Currency Collapseبحران بانکی (Banking Crisis)، سقوط خدمات عمومی، خاموشی‌های مزمن و فرسایش ظرفیت دولت قرار دارد، به منابع دریایی خود نه صرفاً به چشم یک پروژه انرژی؛ بلکه به‌عنوان بخشی از روایت نجات اقتصادی نگاه می‌کند. در چنین وضعی، گاز برای لبنان فقط گاز نیست؛ یک وعده سیاسی، یک افق روانی و یک ابزار بالقوه برای بازسازی مالیه عمومی است.

اما همین‌جا باید دقت کرد: لبنان هنوز در مرحله «منابع بالقوه» است؛ نه «ثروت تثبیت‌شده». حفاری‌های پیشین در بلوک ۹ و میدان قانا آن نتیجه‌ای را که بیروت امیدوار بود به دست نداد. هنوز ذخایر اثبات‌شده‌ای در مقیاس بزرگ روی میز نیست که بتوان با قطعیت از «عصر گازی لبنان» سخن گفت. بااین‌حال، این واقعیت چیزی از اهمیت ماجرا کم نمی‌کند. برعکس، آن را حساس‌تر می‌کند. چرا؟ چون برای کشوری مثل لبنان، مسئله فقط خود منبع نیست؛ مسئله امکان تبدیل احتمال به واقعیت است. کشوری که به ته خط اقتصادی رسیده؛ حتی «حق امیدوار بودن به یک منبع» را هم به‌عنوان دارایی سیاسی و اقتصادی می‌بیند.

در چنین وضعی، هر تحول امنیتی که این افق را تیره کند، فقط یک تهدید نظامی نیست؛ ضربه به اقتصادِ انتظار (Expectational Economy) لبنان است؛ یعنی به همان افقی که در آن، دولت، بازار، جامعه و سرمایه‌گذار هنوز امیدوارند روزی از دل این بلوک‌های دریایی چیزی بیرون بیاید که بتواند بخشی از بحران را سبک کند.

توافق ۲۰۲۲ نقطۀ انتقال مسئله از ژئوپلیتیک به ژئواکونومی

برای فهم حساسیت امروز، باید به توافق مرزبندی دریایی سال ۲۰۲۲ میان لبنان و اسرائیل برگردیم؛ توافقی که با میانجی‌گری آمریکا شکل گرفت. این توافق فقط بر سر ترسیم یک خط در دریا نبود. اهمیت اصلی‌اش این بود که می‌خواست نااطمینانی حقوقی را کاهش دهد و برای نخستین‌بار یک چارچوب نسبتاً باثبات برای اکتشاف و سرمایه‌گذاری در آب‌های مورد مناقشه ایجاد کند.

در صنعت انرژی، به‌ویژه در پروژه‌های فراساحلی (Offshore Projects)، چیزی مهم‌تر از ثبات حقوقی نیست. هیچ شرکت بین‌المللی حاضر نیست میلیاردها دلار برای لرزه‌نگاری، حفاری، بیمه، حمل‌ونقل، خدمات فنی و توسعه میدان هزینه کند، اگر احتمال بدهد که چند ماه بعد، مرزها با منطق نظامی دوباره نوشته می‌شوند. از این منظر، توافق ۲۰۲۲ فقط یک توافق مرزی نبود؛ نوعی زیرساخت حقوقی برای سرمایه‌گذاری (Legal Infrastructure for Investment) بود.

نتیجه عملی آن‌هم روشن بود. لبنان توانست راه را برای ورود کنسرسیومی متشکل از Total Energies، Eni و Qatar Energy باز کند و در ژانویه ۲۰۲۶ نیز مجوز اکتشاف بلوک ۸ به این کنسرسیوم واگذار شد؛ بلوکی که به‌لحاظ جغرافیایی در یکی از حساس‌ترین بخش‌های آب‌های لبنان قرار دارد. به همین دلیل، هرگونه تحرک نظامی اسرائیل که این بلوک‌ها یا آب‌های نزدیک به آن‌ها را در هاله‌ای از ابهام و ناامنی قرار دهد، فقط یک نقض مرزی نیست؛ در عمل، ضربه به ثبات قراردادی (Contractual Stability) و قابلیت پیش‌بینی حقوقی (Legal Predictability) است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که مسئله از ژئوپلیتیک به ژئواکونومی منتقل می‌شود.

تمایز میان حاکمیت حقوقی و حاکمیت مؤثر

برای فهم عمق بحران، باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت: حاکمیت حقوقی (Legal Sovereignty) و حاکمیت مؤثر (Effective Sovereignty). حاکمیت حقوقی یعنی اینکه دولت، طبق حقوق بین‌الملل، بر دریای سرزمینی، منطقه انحصاری اقتصادی (Exclusive Economic Zone) و منابع طبیعی آن حق دارد. روی کاغذ، این حق می‌تواند کاملاً روشن باشد. حاکمیت مؤثر اما چیز دیگری است. حاکمیت مؤثر زمانی معنا دارد که همان دولت بتواند این حق را در عمل اجرا کند: امنیت ساحل و دریا را حفظ کند، سرمایه‌گذار جذب کند، پروژه‌ها را بیمه و تأمین مالی کند و درنهایت منبع را از زیر دریا به درآمد واقعی تبدیل کند.

فاصله میان این دو، همان‌جایی است که ژئواکونومی جنگ عمل می‌کند. کشوری ممکن است ازنظر حقوقی همچنان مالک منبع باشد؛ اما اگر نتواند آن را استخراج کند، نتواند شرکت خارجی نگه دارد، نتواند ریسک امنیتی را مهار کند و نتواند قراردادهایش را از زیر سایه توپخانه بیرون بیاورد، بخش مهمی از حاکمیتش عملاً بی‌اثر شده است.

از این منظر، خطر برای لبنان لزوماً این نیست که اسرائیل فردا خودش برود و از بلوک‌های لبنانی گاز استخراج کند. خطر اصلی این است که شرایطی ایجاد شود که لبنان حق داشته باشد؛ اما نتواند؛ یعنی صاحب منبع باشد؛ اما امکان بهره‌برداری از آن را از دست بدهد. این همان لحظه‌ای است که منطقه حائل از یک نوار امنیتی به یک ابزار فرسایش حاکمیت مؤثر تبدیل می‌شود.

سلب مالکیت از طریق ناامن‌سازی

در جهان قدیم، سلب مالکیت معمولاً معنایی روشن داشت: ارتش وارد می‌شد، خاک را اشغال می‌کرد، مرز را جابه‌جا می‌کرد و کنترل را به‌طور رسمی در دست می‌گرفت. در جهان امروز اما شکل پیچیده‌تری از سلب مالکیت در حال گسترش است؛ چیزی که می‌توان آن را سلب مالکیت از طریق ناامن‌سازی (Dispossession through Insecurity) نامید.

در این مدل، نیازی نیست سرزمین را رسماً ضمیمه کنید یا حتی رسماً اعلام کنید که منابع متعلق به شماست. کافی است شرایطی بسازید که طرف مقابل نتواند از منبع خودش استفاده کند. این کار می‌تواند از چند مسیر هم‌زمان پیش برود: ناامن‌سازی فیزیکی از طریق حمله و تخریب؛ ناامن‌سازی حقوقی از طریق بی‌اثرکردن توافقات و مبهم‌کردن مرزها؛ ناامن‌سازی مالی از طریق بالا بردن هزینه بیمه و سرمایه‌گذاری؛ و ناامن‌سازی روانی از طریق ارسال این پیام به بازار که ورود به این منطقه، ورود به یک میدان مین سیاسی و نظامی است.

در صنعت انرژی، نااطمینانی (Uncertainty) فقط یک متغیر فنی نیست؛ خودش یک ابزار قدرت است. یک پروژه ممکن است ازنظر فنی شدنی باشد، ازنظر حقوقی مجاز باشد و حتی ازنظر زمین‌شناسی امیدوارکننده به نظر برسد؛ اما اگر ریسک سیاسی و امنیتی از حدی بالاتر برود، همان پروژه هرگز وارد مرحله تجاری نمی‌شود. در این حالت، منبع نه با اشغال مستقیم؛ بلکه از طریق غیراقتصادی‌سازی بهره‌برداری (De-economisation of Extraction) از دسترس صاحبش خارج می‌شود.

ژئواکونومیِ انکار

شاید دقیق‌ترین مفهومی که بتوان با آن آنچه را در جنوب لبنان در حال شکل‌گیری است توضیح داد، ژئواکونومیِ انکار (Geoeconomics of Denial) باشد. در این منطق، یک بازیگر الزاماً دنبال این نیست که خودش منبع را برداشت کند؛ کافی است بتواند طرف مقابل را از برداشت محروم کند. هدف، لزوماً «تملک» نیست؛ ممانعت از تبدیل مالکیت حقوقی به منفعت اقتصادی است.

اگر اسرائیل بتواند شرایطی ایجاد کند که بلوک‌های دریایی لبنان برای سرمایه‌گذار، بانک، بیمه‌گر و شرکت حفاری به فضایی پرریسک و غیرقابل‌پیش‌بینی تبدیل شوند، در عمل به یک دستاورد ژئواکونومیک مهم رسیده است؛ حتی اگر خودش یک مترمکعب هم از آن آب‌ها گاز استخراج نکند. در چنین وضعی، منابع لبنان پیش از آنکه به ثروت تبدیل شوند، منجمد می‌شوند.

این همان چیزی است که می‌توان آن را «حبس ژئواکونومیک» (Geoeconomic Entrapment) نامید: وضعیتی که در آن کشور ازنظر حقوقی صاحب منبع است، اما ازنظر عملی نه امنیت لازم برای بهره‌برداری دارد، نه سرمایه‌گذار مایل به ورود، نه محیط قراردادی باثبات و نه افق سیاسی قابل پیش‌بینی. در چنین وضعی، جنگ دیگر فقط بر سر تصرف سرزمین نیست؛ بر سر این است که چه کسی می‌تواند منبع خود را به قدرت اقتصادی تبدیل کند و چه کسی، با وجود برخورداری رسمی از همان منبع، از این امکان محروم می‌ماند.

اینجاست که پرونده جنوب لبنان از یک بحران مرزی فراتر می‌رود. لبنان فقط با خطر از دست ‌دادن چند کیلومترمربع آب یا تأخیر در حفاری مواجه نیست؛ با خطر بزرگ‌تری روبه‌روست: محروم شدن از یکی از معدود پنجره‌های بالقوه خروج از بحران. در کشوری که بانک‌هایش فروپاشیده، برقش ازکارافتاده، پول ملی‌اش سقوط کرده و دولتش توان بازسازی ندارد، حتی احتمال موفقیت یک پروژه گازی می‌تواند بخشی از افق نجات باشد. حال اگر این افق با منطقه حائل، حمله، تخریب، تهدید و نااطمینانی فرسوده شود، معنایش فقط توقف یک پروژه انرژی نیست؛ معنایش تضعیف ظرفیت دولت برای بازسازی خود است.

به همین دلیل، مسئله جنوب لبنان را باید از منظر اقتصاد سیاسی بازسازی (Political Economy of Reconstruction) هم دید. منابع فراساحلی لبنان؛ حتی اگر هنوز در حد «ذخیره اثبات‌شده» نباشند، بخشی از ابزار بالقوه بازسازی‌اند. هر اقدامی که هزینه دسترسی لبنان به این منابع را بالا ببرد، در عمل فقط یک پروژه اقتصادی را متوقف نمی‌کند؛ ظرفیت دولت برای خروج از فروپاشی را هم محدود می‌کند.

تعرض هم به خاک و هم به «حق بهره‌برداری»

از منظر حقوق بین‌الملل، اگر منطقه حائل اسرائیل به آب‌های نزدیک ساحل لبنان یا محدوده منطقه انحصاری اقتصادی آن برخورد کند، مسئله دیگر فقط یک تنش نظامی نیست. در دریای سرزمینی، دولت ساحلی تقریباً همان سطح از حاکمیت را دارد که بر خشکی خود دارد. در منطقه اقتصادی انحصاری لبنان (Lebanon’s Exclusive Economic Zone: EEZ) نیز اگرچه حاکمیت کامل سرزمینی مطرح نیست؛ اما دولت ساحلی از حقوق حاکمه (Sovereign Rights) برای اکتشاف، بهره‌برداری، مدیریت و حفاظت از منابع طبیعی برخوردار است.

بنابراین، اگر حضور نظامی یا خط‌کشی جدید اسرائیل به‌گونه‌ای باشد که مانع اعمال این حقوق شود، موضوع فقط یک تعرض مرزی نیست؛ تعرض به حق انحصاری لبنان برای بهره‌برداری از منابع طبیعی خود است. اینجاست که توافق ۲۰۲۲ نیز اهمیت دوچندان پیدا می‌کند. اگر توافقی که با میانجی‌گری آمریکا برای کاهش تنش و باز کردن راه سرمایه‌گذاری امضا شده، در عمل زیر فشار واقعیت نظامی بی‌اثر شود، پیام به منطقه و بازار روشن است: در شرق مدیترانه، حتی توافقات بین‌المللی هم ممکن است در برابر منطق جنگ شکننده باشند.

برای فهم اینکه کنترل دریا چگونه می‌تواند به ابزار کنترل اقتصاد تبدیل شود، کافی است به غزه نگاه کنیم. در غزه، محدودیت‌های دریایی اسرائیل فقط به معنای مهار یک گروه مسلح نبود؛ به‌مرور به ابزاری برای کنترل اقتصاد ساحلی، محدودکردن صیادی، فشار بر امنیت غذایی و جلوگیری از توسعه میدان گازی غزه مارین (Gaza Marine) تبدیل شد؛ یعنی دریا، از یک مرز امنیتی، به ابزار مدیریت فقر و وابستگی بدل شد.

اگر الگویی مشابه در جنوب لبنان تثبیت شود، پیامدها فقط به بلوک‌های گازی محدود نخواهد بود. سواحل جنوب لبنان برای ماهیگیری، معیشت محلی، تجارت ساحلی و الگوی سکونت انسانی اهمیت دارند. هرگونه منطقه نظامی‌شده در دریا می‌تواند حق صیادی (Fishing Rights)، فعالیت بندری، دسترسی به ساحل و حتی بازگشت زندگی عادی به روستاهای جنوب را مختل کند. در اینجا ژئواکونومی با زندگی روزمره مردم گره می‌خورد: محروم‌کردن یک جامعه از دریا، فقط محروم‌کردن آن از یک میدان گازی نیست؛ محروم‌کردن آن از غذا، شغل، تحرک و آینده است.

 

 

سناریوی منطبق با منطق ژئواکونومیک اسرائیل در شرق مدیترانه

طبیعتاً نمی‌توان با قطعیت گفت که هدف نهایی اسرائیل چیست، اما دست‌کم سه سناریو را می‌توان در نظر گرفت. سناریوی اول این است که هدف واقعاً محدود به امنیت باشد: ایجاد عمق دفاعی، دورکردن حزب‌الله از مرز و کاهش تهدیدات. در این روایت، انرژی در حاشیه قرار می‌گیرد.

سناریوی دوم این است که منطقه حائل، ابزاری برای فشار در مذاکرات آینده باشد؛ یعنی اسرائیل می‌داند لبنان به منابع دریایی‌اش نیاز دارد و با ایجاد فشار میدانی، می‌کوشد در هر مذاکره بعدی درباره مرز، امنیت یا ترتیبات جنوب لبنان، دست برتر داشته باشد.

سناریوی سوم اما از همه مهم‌تر و نگران‌کننده‌تر است؛ سناریویی که در آن هدف اسرائیل لزوماً تصرف مستقیم منابع یا آغاز فوری استخراج از آب‌های لبنان نیست؛ بلکه تبدیل لبنان به کشوری است که ازنظر حقوقی صاحب منبع است، ازنظر عملی اما توان بهره‌برداری از آن را ندارد. در این سناریو، مسئله اصلی «تصاحب» نیست؛ بلکه فلج‌سازی ظرفیت استخراج و محروم‌کردن لبنان از امکان تبدیل حق حاکمیتی خود به منفعت اقتصادی است. به‌بیان‌دیگر، اسرائیل حتی بدون آنکه رسماً مرزها را تغییر دهد یا پرچم خود را بر فراز یک میدان گازی نصب کند، می‌تواند به یک دستاورد راهبردی برسد: اینکه لبنان در اسناد و نقشه‌ها مالک بماند؛ اما در میدان عمل نتواند آن مالکیت را به حفاری، تولید، صادرات و درآمد تبدیل کند.

اهمیت این سناریو در آن است که کاملاً با منطق ژئواکونومیک اسرائیل در شرق مدیترانه سازگار است. در سال‌های اخیر، اسرائیل کوشیده است خود را به‌عنوان بازیگری باثبات، قابل‌اعتماد و مرکزی در بازار انرژی منطقه تثبیت کند؛ کشوری که هم تولیدکننده گاز است، هم شریک صادراتی اروپا و هم نقطه اتصال پروژه‌های انرژی در شرق مدیترانه. در چنین چارچوبی، تضعیف رقبای بالقوه نیز بخشی از همان راهبرد است. اگر لبنان به کشوری تبدیل شود که بلوک‌های دریایی‌اش به‌دلیل ناامنی، ابهام حقوقی، ریسک بالای سرمایه‌گذاری و بی‌ثباتی سیاسی عملاً غیرقابل بهره‌برداری شوند، اسرائیل بدون آنکه لزوماً یک مترمکعب از گاز لبنان را برداشت کند، یک رقیب بالقوه را از معادله انرژی منطقه کنار زده است. این همان نقطه‌ای است که جنگ از سطح ژئوپلیتیکی فراتر می‌رود و به ژئواکونومیِ انکار (Geoeconomics of Denial) می‌رسد: راهبردی که هدف آن نه صرفاً تصرف منبع؛ بلکه جلوگیری از دسترسی دیگری به منبع خود است.

چگونگی تبدیل حق لبنان به قدرت اجرای حق

در چنین وضعی، پرسش اصلی این نیست که لبنان ازنظر حقوقی چه حقی دارد؛ پرسش این است که چگونه می‌تواند حق خود را به قدرت اجرایی تبدیل کند. مشکل اصلی بیروت دقیقاً در همین شکاف نهفته است: فاصله میان «حق» و «قدرت اجرای حق». لبنان از منظر حقوق بین‌الملل کاملاً بی‌دفاع نیست. اگر منطقه حائل اسرائیل به آب‌های سرزمینی یا منطقه انحصاری اقتصادی (Exclusive Economic Zone) لبنان تعرض کند، بیروت می‌تواند این اقدام را به‌عنوان نقض حقوق حاکمه (Sovereign Rights) خود بر منابع طبیعی و تعرض به ترتیبات مرزیِ تثبیت‌شده پس از توافق ۲۰۲۲ مطرح کند. مسئله اما اینجاست که در ژئواکونومی معاصر، صرف برخورداری از حق کافی نیست. کشوری که می‌خواهد از منابع فراساحلی خود بهره‌برداری کند، باید بتواند آن حق را در میدان سیاست، دیپلماسی، بازار و امنیت نیز پشتیبانی کند. به همین دلیل، پاسخ لبنان به این وضعیت باید هم‌زمان حقوقی، دیپلماتیک، اقتصادی و نهادی باشد؛ زیرا تهدید نیز صرفاً نظامی نیست، بلکه تهدیدی چندلایه علیه امکان بهره‌برداری از آینده اقتصادی کشور است.

نخستین گام برای لبنان، مستندسازی حقوقی و دیپلماتیک هرگونه تعرض به آب‌های سرزمینی یا منطقه انحصاری اقتصادی خود است. این فقط یک اقدام نمادین یا تبلیغاتی نیست؛ بلکه سنگ‌بنای هر راهبرد بعدی است. لبنان باید هرگونه اقدام اسرائیل را نه‌فقط به‌عنوان حمله‌ای نظامی، بلکه به‌عنوان تعرضی مستقیم به حقوق حاکمه خود بر منابع طبیعی، حق اکتشاف و حق بهره‌برداری از بستر و زیر بستر دریا ثبت و صورت‌بندی کند. این مستندسازی باید چندلایه داشته باشد: ثبت مختصات جغرافیایی هر تجاوز، مستندسازی آثار آن بر فعالیت‌های دریایی و ساحلی، پیوند دادن آن با نقض توافق مرزبندی ۲۰۲۲ و برجسته‌کردن این نکته که هرگونه تغییر عملی در وضعیت دریا، صرفاً یک تحول امنیتی نیست؛ بلکه تلاشی برای تغییر شرایط بهره‌برداری اقتصادی است. درواقع، لبنان باید از همان ابتدا روایت اسرائیل را از سطح «اقدام دفاعی» به سطح «فرسایش حاکمیت اقتصادی یک دولت ساحلی» منتقل کند. این تغییر روایت اهمیت زیادی دارد، زیرا در منازعات انرژی، آنچه درنهایت بر رفتار شرکت‌ها، دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی اثر می‌گذارد، فقط متن حقوقی نیست؛ چارچوب تفسیری‌ای است که منازعه در آن فهمیده می‌شود.

گام دوم، فعال‌کردن منافع بازیگران ثالث است؛ زیرا یکی از معدود مزیت‌های لبنان در این پرونده آن است که منافع قدرت‌ها و شرکت‌های خارجی نیز با ثبات حقوقی و امنیتی آب‌های لبنان گره‌خورده است. تا زمانی که پرونده صرفاً به‌صورت نزاعی میان لبنان و اسرائیل دیده شود، توازن قوا به‌طور طبیعی به سود طرفی است که دست برتر نظامی دارد؛ اما وقتی پای کنسرسیوم‌هایی مانند Total Energies،Eni  وQatar Energy  در میان است، ماجرا دیگر فقط یک دعوای مرزی نیست. اینجا منافع فرانسه، ایتالیا و قطر نیز وارد بازی می‌شود؛ کشورهایی که یا شرکت‌هایشان در پروژه‌های لبنان ذی‌نفع‌اند یا خود به‌دنبال تثبیت جایگاهشان در بازار انرژی شرق مدیترانه هستند. بیروت اگر هوشمندانه عمل کند، می‌تواند از این درهم‌تنیدگی منافع استفاده کند و هزینه سیاسی هرگونه بی‌ثبات‌سازی اسرائیل را بالا ببرد. به‌عبارت‌دیگر، لبنان باید پرونده را از یک «نزاع دوجانبه» به یک پرونده چندبازیگره تبدیل کند؛ پرونده‌ای که در آن تعرض به آب‌های لبنان، هم‌زمان تعرض به منافع شرکت‌های بین‌المللی، امنیت سرمایه‌گذاری اروپایی و اعتبار ترتیبات انرژی شرق مدیترانه نیز تلقی شود.

سومین مسیر، بین‌المللی‌کردن هزینه‌های زیست‌محیطی و اقتصادی جنگ است. اگر حضور نظامی اسرائیل در جنوب لبنان و آب‌های مجاور آن با تخریب ساحل، نابودی شیلات، آلودگی دریا، آسیب به اکوسیستم مدیترانه یا تخریب زیرساخت‌های ساحلی همراه شود، لبنان می‌تواند پرونده را از سطح منازعه بر سر مرز به سطح مسئولیت بین‌المللی برای خسارت محیط‌زیستی و اقتصادی ارتقا دهد. این مسئله به‌ویژه ازآن‌جهت مهم است که در منازعات معاصر، محیط‌زیست دیگر صرفاً یک موضوع فرعی نیست؛ به بخشی از میدان حقوقی و سیاسی جنگ تبدیل‌شده است. لبنان می‌تواند استدلال کند که ناامن‌سازی دریا فقط حق حاکمیتی آن بر منابع هیدروکربنی را هدف نگرفته؛ بلکه حق جوامع ساحلی بر معیشت، صیادی، سلامت محیطی و امنیت غذایی را نیز تضعیف کرده است. این رویکرد، پرونده را از سطح اختلافی فنی بر سر خطوط دریایی فراتر می‌برد و آن را به پرسشی درباره حق بقا و توسعه یک جامعه ساحلی تبدیل می‌کند.

اما شاید مهم‌ترین و دشوارترین بخش ماجرا، نه در خارج، بلکه در داخل لبنان باشد. بیروت هرقدر هم بتواند از ابزارهای حقوقی و دیپلماتیک استفاده کند، اگر نتواند ضعف ساختاری خود را کاهش دهد، درنهایت همچنان در همان نقطه آسیب‌پذیر باقی خواهد ماند. واقعیت این است که بزرگ‌ترین مزیت اسرائیل فقط قدرت نظامی آن نیست؛ بلکه ضعف عمیق لبنان در سطح دولت، اقتصاد و حکمرانی است. کشوری که سال‌هاست با فروپاشی بانکی، بحران ارزی، فرسایش نهادهای عمومی، قطعی مزمن برق و بی‌اعتمادی سرمایه‌گذاران دست‌وپنجه نرم می‌کند، حتی بدون جنگ هم برای تبدیل منابع طبیعی به ثروت با دشواری روبه‌روست. در چنین شرایطی، هر شوک امنیتی می‌تواند کل پروژه انرژی را از مسیر خارج کند. به همین دلیل، لبنان اگر می‌خواهد از دام «حبس ژئواکونومیک» بیرون بماند، ناچار است به همان اندازه که در شورای امنیت و میز دیپلماسی فعال می‌شود، در داخل نیز بر حکمرانی منابع (Resource Governance)، شفافیت قراردادی، بازسازی ظرفیت دولت و ترمیم حداقلی اقتصاد متمرکز شود.

درواقع، بدون اصلاحات در سازوکار مدیریت منابع، بدون نهادهای قابل‌اعتماد، بدون شفافیت در قراردادها و بدون حداقلی از ثبات مالی، حتی بهترین حقوق بین‌الملل هم نمی‌تواند به‌تنهایی منبع را از زیر دریا بیرون بکشد. منبع طبیعی زمانی به قدرت اقتصادی تبدیل می‌شود که سه لایه هم‌زمان وجود داشته باشد: حق حقوقی، امنیت سیاسی و ظرفیت نهادی. لبنان ممکن است بر لایه نخست تکیه داشته باشد؛ اما تا زمانی که دولایه دیگر را تقویت نکند، همواره در معرض این خطر خواهد بود که دیگران با ابزار جنگ، ناامنی و فشار سیاسی، همان حق را بی‌اثر کنند. به همین دلیل، پاسخ لبنان به سناریوی سوم واصلی اسرائیل فقط نباید دفاع از یک مرز یا یک بلوک انرژی باشد؛ باید دفاع از توان دولت برای تبدیل مالکیت حقوقی به قدرت اقتصادی باشد.

درنهایت، اگر اسرائیل واقعاً در پی آن باشد که لبنان را به کشوری «صاحب منبع اما فاقد امکان بهره‌برداری» تبدیل کند، پاسخ لبنان نیز باید در همان سطح طراحی شود؛ یعنی نه صرفاً واکنش به یک تجاوز نظامی؛ بلکه ساختن راهبردی برای جلوگیری از تبدیل ناامنی به محرومیت پایدار. بیروت باید بتواند این پیام را منتقل کند که مسئله فقط یک اختلاف مرزی نیست؛ بلکه نزاعی بر سر این است که آیا یک دولت بحران‌زده اما دارای حق، اجازه خواهد یافت منابع خود را به ابزاری برای بازسازی و بقا تبدیل کند یا نه. اگر لبنان نتواند این شکاف میان حق و قدرت را پر کند، خطر آن است که در پایان ماجرا، چیزی بیش از چند کیلومتر آب را از دست بدهد: حق دسترسی واقعی به آینده اقتصادی خود.

 

 

حبس ژئواکونومیک لبنان با تثبیت خط زرد

درنهایت، خطر اصلی برای لبنان این نیست که اسرائیل فردا در بلوک‌های لبنانی حفاری را آغاز کند. خطر اصلی آن است که با تثبیت یک واقعیت نظامی-امنیتی جدید، شرایطی ایجاد شود که لبنان، با وجود برخورداری از حق حقوقی، از اعمال مؤثر آن حق ناتوان شود. این همان وضعیتی است که می‌توان آن را «حبس ژئواکونومیک» نامید: حالتی که در آن کشور ازنظر حقوقی بر منابع خود حق دارد؛ اما ازنظر عملی، نه امنیت لازم برای بهره‌برداری دارد، نه سرمایه‌گذار مایل به ورود، نه محیط قراردادی باثبات و نه افق سیاسی قابل پیش‌بینی.

ازاین‌رو، «منطقه حائل» را باید نه صرفاً یک اقدام نظامی، بلکه بخشی از منازعه بر سر شرایط دسترسی به آینده دانست. اگر در قرن بیستم اشغال عمدتاً به معنای تصرف زمین بود، در قرن بیست‌ویکم اشغال می‌تواند به شکل تصرف ظرفیت‌های آینده ظاهر شود: تصرف امکان استخراج، امکان سرمایه‌گذاری، امکان بیمه، امکان تأمین مالی و درنهایت امکان توسعه.

پرونده جنوب لبنان از این منظر فقط یک بحران مرزی یا امنیتی نیست؛ نمونه‌ای فشرده از نحوه درهم‌تنیدگی جنگ، حقوق بین‌الملل و ژئواکونومی در خاورمیانه معاصر است. مسئله فقط این نیست که چه کسی بر خط ساحل کنترل دارد؛ مسئله این است که چه کسی خواهد توانست تعیین کند کدام دولت در آینده به منابعش دسترسی واقعی دارد و کدام دولت، با وجود برخورداری رسمی از آن منابع، در وضعیت انکار و محرومیت باقی خواهد ماند.

اگر این منطق تثبیت شود، «خط زرد» (Yellow Line) اسرائیل فقط یک خط نظامی روی نقشه نخواهد بود؛ به خطی تبدیل می‌شود که میان مالکیت حقوقی و امکان واقعی توسعه فاصله می‌اندازد؛ و این، شاید دقیق‌ترین معنای ژئواکونومیک بحران امروز لبنان باشد: جنگی که هدف نهایی‌اش فقط کنترل زمین نیست؛ بلکه کنترل این است که چه کسی حق دارد منابع خود را به قدرت اقتصادی تبدیل کند و چه کسی، با وجود حق، از امکان بهره‌برداری محروم می‌ماند.