اهمیت حوزه‌های نفوذ در معماری امنیتی: حزب‌الله لبنان نقطۀ اتکای ژئوپلیتیکی ایران

تاریخ : 1405/04/08
Kleinanlegerschutzgesetz, Crowdfunding, Finanzierungen
حکمرانی جهانی
نمایش ساده

گزیده جستار: ، همان‌گونه که روسیه، اوکراین را بخشی از محیط امنیتی و حوزه نفوذ تاریخی خود می‌داند و چین، تایوان را حلقه‌ای جدایی‌ناپذیر از راهبرد «اتحاد مجدد ملی» تلقی می‌کند، جمهوری اسلامی ایران نیز حفظ جایگاه حزب‌الله در لبنان را نه یک ترجیح سیاسی، بلکه ضرورتی راهبردی برای صیانت از حوزه نفوذ منطقه‌ای خود می‌داند.

اين نوشتار در تاريخ هشتم تیر‌ماه ۱۴۰۵ در روزنامۀ ایران منتشر شد.

 

اهمیت حوزه‌های نفوذ در معماری امنیتی:

حزب‌الله لبنان نقطۀ اتکای ژئوپلیتیکی ایران

 

 

 

نظم بین‌المللی پس از جنگ سرد بر این فرض استوار بود که جهان از منطق سنتی «حوزه‌های نفوذ» (Spheres of Influence) عبور کرده است. گسترش جهانی‌سازی (Globalization)، توسعه نهادهای چندجانبه (Multilateral Institutions)، افزایش وابستگی متقابلِ (Interdependence) اقتصادی و تأکید بر حقوق بین‌الملل این تصور را ایجاد کرده بود که قدرت‌های بزرگ دیگر نمی‌توانند مانند قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم مناطق پیرامونی را به‌عنوان حیاط‌خلوت (Backyard) خود تعریف کنند. تحولات چند سال اخیر اما نشان می‌دهد این تصور بیش از آنکه یک واقعیت پایدار باشد، یک وقفه تاریخی کوتاه بوده است.

جنگ اوکراین، رقابت آمریکا و چین، بحران تایوان، تلاش واشنگتن برای احیای دکترین مونرو (Monroe Doctrine) در نیمکرۀ غربی و حتی مباحث مطرح‌شده درباره گرینلند همگی نشانه‌های بازگشت آشکار ژئوپلیتیک (Overt Geopolitics) هستند؛ دورانی که در آن قدرت‌های بزرگ دیگر کمتر خود را ملزم به پنهان کردن اهداف ژئوپلیتیکی خود پشت مفاهیمی چون دموکراسی، حقوق بشر یا همکاری چندجانبه می‌بینند.

در چنین فضایی، مفهوم حوزه نفوذ دوباره به یکی از مهم‌ترین متغیرهای سیاست بین‌الملل تبدیل‌شده است. اگر روسیه اوکراین را بخشی از حوزه نفوذ تاریخی خود می‌داند و چین تایوان را جزء جدایی‌ناپذیر قلمرو ملی خویش تلقی می‌کند، ایران نیز محور مقاومت (Axis of Resistance) و به‌ویژه حزب‌الله لبنان را صرفاً یک شریک ایدئولوژیک یا امنیتی نمی‌بیند؛ بلکه آن را بخش مهمی از حوزه نفوذ منطقه‌ای خود تلقی می‌کند.

اهمیت حوزه‌های نفوذ در معماری امنیتی

در ادبیات کلاسیک ژئوپلیتیک (Classical Geopolitics)، قدرت‌های بزرگ برای تضمین امنیت خود نیازمند ایجاد کمربندهای امنیتی (Security Buffers) بودند. از نگاه این نظریه‌ها، امنیت تنها در مرزهای رسمی کشورها تعریف نمی‌شود، بلکه در عمق استراتژیک (Strategic Depth) آن‌ها نیز معنا پیدا می‌کند. روسیه نمونه بارز این منطق است. کرملین معتقد است که گسترش ناتو (NATO Expansion) به سمت شرق، حاشیه امنیتی روسیه را از بین برده است. به همین دلیل، اوکراین نه‌فقط یک کشور مستقل بلکه بخشی از محیط امنیتی حیاتی روسیه تلقی می‌شود. چین نیز استدلال مشابهی درباره تایوان دارد. پکن «اتحاد مجدد ملی» (National Reunification) را صرفاً یک پروژه هویتی نمی‌داند؛ بلکه آن را لازمه امنیت ملی و جایگاه ژئوپلیتیکی خود در شرق آسیا قلمداد می‌کند. در همین چارچوب، لبنان و به‌ویژه حزب‌الله نیز برای ایران نقشی فراتر از یک متحد منطقه‌ای دارند. از نگاه تهران، همان‌گونه که روسیه نمی‌تواند نسبت به اوکراین بی‌تفاوت باشد و چین نسبت به تایوان، ایران نیز نمی‌تواند نسبت به سرنوشت حزب‌الله بی‌اعتنا بماند.

یکی از مهم‌ترین پیام‌های بازگشت حوزه‌های نفوذ آن است که در جهان جدید، کشورها صرفاً بر اساس حقوق بین‌الملل تعریف نمی‌شوند؛ بلکه موقعیت آن‌ها در رقابت قدرت‌های بزرگ نیز اهمیت تعیین‌کننده دارد. اوکراین نمونه‌ای از برخورد روسیه با حوزه نفوذ تاریخی خود است. تایوان نیز نمونه‌ای از نگاه چین به محیط پیرامونی خویش محسوب می‌شود. لبنان نیز اگرچه ازنظر حقوقی یک کشور مستقل است؛ اما در عمل بخشی از رقابت ژئوپلیتیکی گسترده‌تر میان ایران، اسرائیل و آمریکا شده است. همان‌گونه که بحران اوکراین بدون درک نگرانی‌های امنیتی روسیه قابل‌فهم نیست و مسئله تایوان بدون شناخت اهداف راهبردی چین قابل‌تحلیل نیست، تحولات لبنان نیز بدون فهم جایگاه حزب‌الله در راهبرد کلان ایران قابل‌درک نخواهد بود.

حزب‌الله لبنان نقطۀ اتکای ژئوپلیتیکی ایران

بسیاری از تحلیل‌های غربی حزب‌الله را صرفاً یک سازمان نظامی یا یک بازیگر نیابتی (Proxy Actor) معرفی می‌کنند. این تصویر؛ اما اهمیت واقعی این گروه در راهبرد منطقه‌ای ایران را به‌درستی توضیح نمی‌دهد. حزب‌الله درواقع یکی از مهم‌ترین دارایی‌های ژئوپلیتیکی (Geopolitical Assets) ایران در خاورمیانه محسوب می‌شود. این گروه طی چهار دهه گذشته به ابزاری برای ایجاد بازدارندگی (Deterrence)، افزایش عمق استراتژیک و گسترش نفوذ منطقه‌ای ایران تبدیل‌شده است. اگر اسرائیل بزرگ‌ترین تهدید امنیتی ایران تلقی شود، حزب‌الله مهم‌ترین اهرم بازدارنده ایران در برابر این تهدید به شمار می‌رود. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای تضعیف یا حذف حزب‌الله از معادلات لبنان از منظر تهران صرفاً یک تحول داخلی در لبنان نیست؛ بلکه حمله به یکی از ارکان قدرت منطقه‌ای ایران محسوب می‌شود. درواقع همان‌گونه که واشنگتن نسبت به سرنوشت متحدان خود در شرق آسیا حساس است و روسیه درباره جمهوری‌های سابق شوروی حساسیت ویژه دارد، ایران نیز حزب‌الله را بخشی از معماری امنیتی (Security Architecture) خود می‌داند.

یکی از اشتباهات رایج در تحلیل‌های منطقه‌ای، نگاه به لبنان صرفاً به‌عنوان کشوری کوچک و بحران‌زده است. درواقع اهمیت لبنان برای ایران از اندازه جغرافیایی یا اقتصادی آن ناشی نمی‌شود، بلکه از موقعیت ژئوپلیتیکی آن سرچشمه می‌گیرد. لبنان تنها کشوری عربی است که یک بازیگر متحد ایران در آن توانسته طی دهه‌ها در ساختار سیاسی، نظامی و اجتماعی کشور ریشه بدواند. به همین دلیل، لبنان برای ایران چیزی شبیه به یک نقطه اتکای ژئوپلیتیکی (Geopolitical Foothold) در شرق مدیترانه است. این موقعیت به تهران اجازه می‌دهد نفوذ خود را تا مرزهای اسرائیل امتداد دهد؛ امری که هیچ قدرت منطقه‌ای دیگری در برابر اسرائیل از آن برخوردار نیست. از این منظر، حزب‌الله صرفاً یک متحد نیست؛ بلکه بخشی از زیرساخت نفوذ منطقه‌ای ایران است.

حوزۀ نفوذ و منطق مذاکره

تحلیل منتشرشده در رسانه اسرائیلی والا (Walla) نکته مهمی را برجسته می‌کند. از نگاه بخشی از نخبگان امنیتی اسرائیل، حملات موشکی ایران صرفاً پاسخی نظامی به تحولات میدانی نبوده؛ بلکه تلاشی برای تثبیت یک معادله جدید امنیتی بوده است. این معادله بر این اصل استوار است که حمله به حزب‌الله می‌تواند واکنش مستقیم ایران را به همراه داشته باشد. اگر چنین معادله‌ای تثبیت شود، حزب‌الله عملاً از یک بازیگر لبنانی به بخشی از بازدارندگی مستقیم ایران تبدیل خواهد شد. این وضعیت مشابه همان مفهومی است که در روابط بین قدرت‌های بزرگ مشاهده می‌شود؛ جایی که تهدید علیه یک حوزه نفوذ می‌تواند تهدید علیه خود قدرت مرکزی تلقی شود. در چنین شرایطی، تهران تلاش می‌کند این پیام را منتقل کند که لبنان از نگاه ایران صرفاً یک پرونده منطقه‌ای نیست، بلکه بخشی از موازنۀ قدرت (Balance of Power) در خاورمیانه است.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های بازگشت ژئوپلیتیک، تبدیل‌شدن حوزه‌های نفوذ به ابزار چانه‌زنی (Bargaining Tool) در مذاکرات قدرت‌های بزرگ است. در جنگ سرد، واشنگتن و مسکو بارها بر سر مناطق نفوذ خود معامله کردند. امروز نیز نشانه‌هایی از همین الگو دیده می‌شود. از نگاه تهران، حفظ حزب‌الله تنها یک هدف امنیتی نیست؛ بلکه یک اهرم مذاکره (Negotiating Leverage) نیز محسوب می‌شود. همان‌گونه که تنگه هرمز برنامه هسته‌ای یا ظرفیت موشکی بخشی از ابزارهای چانه‌زنی ایران هستند، حزب‌الله نیز می‌تواند در معادلات مذاکراتی نقش‌آفرینی کند. این مسئله توضیح می‌دهد چرا ایران بارها تأکید کرده است که درباره آینده حزب‌الله نمی‌توان بدون در نظر گرفتن ملاحظات تهران تصمیم‌گیری کرد.

در سال‌های گذشته، مفهوم محور مقاومت بیشتر در چارچوب گفتمان ایدئولوژیک تفسیر می‌شد. بازگشت ژئوپلیتیک اما موجب شده است که این محور بیش از گذشته در قالب یک حوزه نفوذ منطقه‌ای قابل‌تحلیل باشد. در این چارچوب، گروه‌های همسو با ایران در لبنان، عراق، سوریه و یمن صرفاً بازیگران ایدئولوژیک نیستند؛ بلکه اجزای یک شبکه نفوذ (Influence Network) محسوب می‌شوند که به تهران امکان می‌دهد قدرت خود را فراتر از مرزهای ملی اعمال کند. به همین دلیل، فشار بر هر یک از این حلقه‌ها می‌تواند به‌عنوان تلاشی برای محدود کردن نفوذ منطقه‌ای ایران تلقی شود.

بازتعریف معماری بازدارندگی منطقه‌ای

فهم جایگاه حزب‌الله تنها از منظر یک بازیگر لبنانی یا حتی یک سازمان نظامی، تحلیلی ناقص از واقعیت ژئوپلیتیکی منطقه ارائه می‌دهد. برای ایران، حزب‌الله صرفاً یک متحد سیاسی یا نظامی نیست؛ بلکه یکی از مهم‌ترین دارایی‌های ژئوپلیتیکی، رکن اصلی عمق استراتژیک، بخشی از معماری بازدارندگی منطقه‌ای (Regional Deterrence Architecture) و یکی از ستون‌های اصلی حوزه نفوذ جمهوری اسلامی در شرق مدیترانه محسوب می‌شود. از همین رو، هرگونه تلاش برای تغییر موازنه قدرت در لبنان، خلع سلاح حزب‌الله یا محدودسازی نقش آن، از نگاه تهران صرفاً یک تحول داخلی در لبنان نیست؛ بلکه تلاشی برای کاهش نفوذ منطقه‌ای ایران و تضعیف یکی از مهم‌ترین اهرم‌های قدرت ژئوپلیتیکی آن تلقی می‌شود.

شاید مهم‌ترین پیام تحولات اخیر این باشد که ژئوپلیتیک هرگز از صحنه سیاست بین‌الملل حذف نشده بود؛ تنها ادبیات توجیه‌کننده آن تغییر کرده بود. اگر در سه دهه پس از پایان جنگ سرد، مداخلات قدرت‌های بزرگ با مفاهیمی چون حقوق بشر (Human Rights)، مبارزه با تروریسم (Counterterrorism)، ترویج دموکراسی (Democracy Promotion) یا نظم مبتنی بر قواعد (Rules-Based International Order) مشروعیت‌بخشی می‌شد، امروز همان منطق سنتی رقابت بر سر قدرت، فضا، عمق استراتژیک و حوزه‌های نفوذ بار دیگر آشکارا و بدون پرده‌پوشی به محور سیاست جهانی بازگشته است. به‌بیان‌دیگر، جهان از «دوران ژئوپلیتیک پنهان» به «عصر ژئوپلیتیک آشکار» واردشده است؛ عصری که در آن، قدرت‌های بزرگ دیگر ضرورتی برای پنهان کردن منافع ژئوپلیتیکی خود پشت گفتمان‌های حقوقی و هنجاری احساس نمی‌کنند.

در چنین نظمی، حفظ یا گسترش حوزه‌های نفوذ دیگر صرفاً یک مزیت ژئوپلیتیکی نیست؛ بلکه به یکی از مؤلفه‌های اصلی قدرت ملی (National Power)، امنیت ملی (National Security) و قدرت چانه‌زنی (Bargaining Power) در مذاکرات بین‌المللی تبدیل‌شده است. بازیگری که بتواند شبکه نفوذ منطقه‌ای خود را حفظ کند، در میز مذاکره نیز از دست برتر برخوردار خواهد بود؛ زیرا حوزه نفوذ، همانند توان نظامی یا ظرفیت اقتصادی، به سرمایه‌ای راهبردی (Strategic Asset) برای تأمین منافع ملی تبدیل می‌شود.

از همین منظر، جایگاه حزب‌الله در راهبرد منطقه‌ای جمهوری اسلامی ایران باید فراتر از یک سازمان نظامی، یک متحد سیاسی یا حتی یک بازیگر نیابتی (Proxy Actor) تحلیل شود. حزب‌الله درواقع بخشی از معماری ژئوپلیتیکی ایران در شرق مدیترانه، یکی از ارکان عمق استراتژیک کشور، ابزار مؤثر بازدارندگی در برابر اسرائیل و یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های حوزه نفوذ منطقه‌ای تهران محسوب می‌شود؛ بنابراین، هرگونه تلاش برای تضعیف یا حذف این مؤلفه، از نگاه ایران صرفاً به معنای تغییر موازنه داخلی لبنان نیست؛ بلکه تلاشی برای کاهش وزن ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی در نظم منطقه‌ای و محدود کردن قدرت مانور آن در معادلات امنیتی و دیپلماتیک خاورمیانه است.

ازاین‌رو، همان‌گونه که روسیه، اوکراین را بخشی از محیط امنیتی و حوزه نفوذ تاریخی خود می‌داند و چین، تایوان را حلقه‌ای جدایی‌ناپذیر از راهبرد «اتحاد مجدد ملی» تلقی می‌کند، جمهوری اسلامی ایران نیز حفظ جایگاه حزب‌الله در لبنان را نه یک ترجیح سیاسی، بلکه ضرورتی راهبردی برای صیانت از حوزه نفوذ منطقه‌ای خود می‌داند. این واقعیت نشان می‌دهد که در نظم نوظهور جهانی، رقابت اصلی دیگر صرفاً بر سر مرزهای جغرافیایی نیست؛ بلکه بر سر حفظ، تثبیت و بازتعریف حوزه‌های نفوذ است؛ حوزه‌هایی که در قرن بیست‌ویکم، بیش از هر زمان دیگری به ارز راهبردی قدرت در روابط بین‌الملل تبدیل‌شده‌اند.